شاید از آنجایی که همه ی روابط من با دنیای زنده ها بریده شده، یادگارهای
گذشته جلوم نقش می بندد.گذشته، آینده، ساعت، روز، ماه و سال همه برایم
یکسان است.مراحل مختلف بچگی و پیری برای من جز حرفهای پوچ چیز دیگری نیست،
فقط برای مردمان معمولی، برای رجاله ها، رجاله ی با تشدید، همین لغت را می
جستم، برای رجاله ها که زندگی آنها موسوم و حد معینی دارد، مثل فصلهای سال و
در منطقه ی معتدل زندگی واقع شده است، صدق می کند.ولی زندگی من همه اش یک
فصل و یک حالت داشته، مثل این است که در یک منطقه سردسیر و در تاریکی
جاودانی گذشته است، در صورتی که میان تنم همیشه یک شعله می سوزد و مرا مثل
شمع آب می کند
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:51  توسط nemat
|
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام دردها یش شده ایم
حسین پناهی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:50  توسط nemat
|
مترسک گفت : گندم تو گواه باش که مرا برای ترساندن آفریدند ، وگرنه من تشنه عشق پرنده ای بودم که سهمش از من گرسنگی بود ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:49  توسط nemat
|
شاید این جمعه بیاید! بیاید چه کند؟
خم ابروی مرا صاف کند؟ کوه البرز مرا قاف کند؟
دست در جیب، به لطف پدرش ،خرج این مردم علاف کند؟
یاکه در منزل آقای الف! ،دانه ای بمب اتم یافت کند؟
شاید این جمعه بیاید چه کند؟
منبری تازه به پا سازد و باز ، نقد این حاجی حراف کند؟
بیش از این ها کند و از کرمش، بهر ما ، ثانیه اصراف کند؟
این که شد قصه صد غصه ما
باش تا ابلهکی .... فرش قرمز جلویش بافت کند...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:48  توسط nemat
|
كمي دروغ بگو پينوكيو
دروغ های تو قابل تحمل تر بود
به خاطر این بود که دنیای آدمها را تجربه نکرده بودی
که ببینی یک دروغ ، چه ها میکند
این جا آدمها دروغشان به بهای یک زندگی تمام میشود
به بهای یک دل شکستن
اینجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد میشود
اين جا آدم ها دروغ هاي شاخ دار مي گويند
بعد دماغ دراز خود را جراحي پلاستيك مي كنند....!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:48  توسط nemat
|
به احترام آزادی یک دقیقه سکوت کردیم،........ خوابمان برد!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:43  توسط nemat
|
گوشهايم را می گيرم
چشم هايم را می بندم
زبانم را گاز می گيرم
ولی
حريف افکارم نمی شوم
چقدر دردناک است ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:39  توسط nemat
|
پتروس،فرار می کند!
کبری،تصمیـم نمی گیرد!
دهقان،فداکاری نمی کند!
پسر ِ شجـاع،ترسو شده است!
لوک،بــدشانسی می آورد!
پلنگ ِ صورتی،زرد شده است!
میتـی کومان،استعفـا داده است!
پروفسور بــالتازار، جعلی مدرک گرفته است!
ای کیــو ســان،مـُـدل ِ مو عوض می کند!
دو قلـــوها،دست ِ هــم را نمـــی گیــرند!
رابین هـود،بــا دزد ها رفیق شده است!
پینوکیـو،به فکر ِ جرّاحی ِِ بینی است!
یـوگی،دوستـانش را مـی فروشـد!
پـت و مـت،پُست وزارت گرفته اند!
دخترک ِکبریت فروش، رفته دوبی !
ولی... ولی چوپـان ِ دروغگو،هنوز دروغ می گوید . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:37  توسط nemat
|
گاهی
باید عاقلانه زندگی کرد نه عاشقانه ..
اونیکه قدش به عشق نمیرسه
غرورتم بگذاری زیر پاش
باز هم بهش نمیرسه ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:37  توسط nemat
|
عجیب عاشق این شعرم من ...
زمستان - اخوان ثالث
---------------------------------------
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید... نتواند
که ره تاریک و لغزانست
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ... کز گرمگاه سینه میآید برون... ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاینست... پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سردست... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی...در بگشای!
منم من...میهمان هر شبت ... لولی وش مغموم.
منم من... سنگ تیپا خورده ئ رنجور.
منم ... دشنام پست آفرینش... نغمه ئ ناجور.
نه از رومم نه از زنگم ،همان بي رنگ بي رنگم .
بيا بگشاي در،بگشاي،دلتنگم.
حريفا!ميزبانا! ميهمان سال وماهت پشت در چون موج مي لرزد.
تگرگي نيست ، مرگي نيست،.
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است .
من امشب آمدستم وام بگذارم .
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه میگویی که بیگه شد...سحر شد... بامداد آمد؟
فریبت میدهد ...بر آسمان این سرخی بعد تر سحرگه نیست.
حریفا ! گوش سرما برده است این...یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان ..مرده یا زنده...
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود...پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز ... شب باروز یکسان نیست.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دلگیر..درها بسته ...سرها در گریبان...دستها پنهان...
نفسها ابر...دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلورآجین
زمین دلمرده ...سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:36  توسط nemat
|